تبليغاتX
ناگهان چقدر زود دیر می شود!


ناگهان چقدر زود دیر می شود!

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند  هیچش  الا  هوس  قمار  دیگر   

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 10:53 توسط رخساره| |

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ! ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند................
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 16:56 توسط رخساره| |

دردهاي من،

 جامه نيستند تا ز تن درآورم چامه و چكامه نيستند،

 تا به رشتهء سخن درآورم نعره نيستند تا ز ناي جان برآورم.

 دردهاي من دردهاي من نگفتني است دردهاي من،

 گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است

مردمي كه كفشهايشان درد مي كند

 مردمي كه چين پوستينشان

 مردمي كه رنگ روي آستينشان

مردمي كه نامهايشان جلوه كهنهءشناسنامه هايشان درد مي كند

 من ولي تمام استخوان بودنم لحظه هاي سادهء سرودنم درد مي كند

اغناي روح من

شانه هاي خستهء غرور من

 تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است

 كتف گريه هاي بي بهانه ام، بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است

 دردهاي پوستي كجا

 دردهاي دوستي كجا

اين سماجت عجيب

 پافشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا

دردهاي بوي عشق

 دردهاي خانگي دردهاي كهنهء لجوج

 اولين قلم

حرف درد را در دلم نوشته است

 دست سرنوشت

 خون درد را با دلم سرشته است

پس چگونه اين سرشت ناگزير خويش را رها كنم.

 درد رنگ و بوي غنچهء دل است

پس چگونه من رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم

 دفتر مرا

 دست درد مي زند ورق

 شعر تازه ي مرا درد گفته است

 درد هم شنفته است

 پس در اين ميانه از چه حرف نيست

 درد

 نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا كنم

من چگونه خويش را صدا كنم (قيصر امين پور)

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 1:24 توسط رخساره| |

دوستای عزیز ممنون.بابت نظراتتون و همینطور تعریفاتون.
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 23:11 توسط رخساره| |

...مپندارید بوم ناامیدی باز به بام خاطر من می کند پرواز.

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است.مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است...مگر دنبال ارامش نمی گردید؟چرا از مرگ می ترسید؟...خوش ان مستی که هوشیاری نمی بیند...خوش ان خوابی که بیداری نمی بیند...«فریدون مشیری»

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:44 توسط رخساره| |

...او چرا باید ز نومیدی پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه؟

اه... ای خورشید سایه ام را از چه از من دور می سازی؟از تو می پرسم:تیرگی درد است یا شادی؟

جسم زندان است یا صحرای ازادی؟ظلمت شب چیست؟شب سایه ی روح سیاه کیست؟...«فروغ فرخزاد»

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:37 توسط رخساره| |

خود حجاب خودم و باید از میان برخیزم. چه خوب است
آفریدگار خویش بودن!

اما ...آسان نیست.

بیتابی و تلاطم و درد چنان بر جانم پنجه افکنده اند

و چنان بی رحمانه درونم را در خود می فشرند که

احساس مرگ میکنم.(دکتر شریعتی)

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 15:36 توسط رخساره| |


:قالبساز: :بهاربیست: