ناگهان چقدر زود دیر می شود!
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر جامه نيستند تا ز تن درآورم چامه و چكامه نيستند، تا به رشتهء سخن درآورم نعره نيستند تا ز ناي جان برآورم. دردهاي من دردهاي من نگفتني است دردهاي من، گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي كه كفشهايشان درد مي كند مردمي كه چين پوستينشان مردمي كه رنگ روي آستينشان مردمي كه نامهايشان جلوه كهنهءشناسنامه هايشان درد مي كند من ولي تمام استخوان بودنم لحظه هاي سادهء سرودنم درد مي كند اغناي روح من شانه هاي خستهء غرور من تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است كتف گريه هاي بي بهانه ام، بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهاي پوستي كجا دردهاي دوستي كجا اين سماجت عجيب پافشاري شگفت دردهاست دردهاي آشنا دردهاي بوي عشق دردهاي خانگي دردهاي كهنهء لجوج اولين قلم حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با دلم سرشته است پس چگونه اين سرشت ناگزير خويش را رها كنم. درد رنگ و بوي غنچهء دل است پس چگونه من رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم دفتر مرا دست درد مي زند ورق شعر تازه ي مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در اين ميانه از چه حرف نيست درد نام ديگر من است من چگونه خويش را صدا كنم من چگونه خويش را صدا كنم (قيصر امين پور) مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است.مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است...مگر دنبال ارامش نمی گردید؟چرا از مرگ می ترسید؟...خوش ان مستی که هوشیاری نمی بیند...خوش ان خوابی که بیداری نمی بیند...«فریدون مشیری» اه... ای خورشید سایه ام را از چه از من دور می سازی؟از تو می پرسم:تیرگی درد است یا شادی؟ جسم زندان است یا صحرای ازادی؟ظلمت شب چیست؟شب سایه ی روح سیاه کیست؟...«فروغ فرخزاد»
| :قالبساز: :بهاربیست: |
